سلام
سختی های زیادی پشت سر گذاشتیم تا رسیدیم به اینجایی که الان هستیم…
خداراشکر به خاطر همه چیز
الحمدلله
می خواستم مثل همیشه در دفتر خاطراتم چیزی یادداشت کنم. به فکر افتادم.
روزی که نیاز به یکی از مطالب یادداشت شده در دفترم داشته باشم چطوری آن را پیدا کنم؟
امکان ندارد. 300 و اندی صفحه هست. حتی اگر حدود تاریخ را بدانم باز هم کار وقت گیری هست.
وقت هم در حال حاضر و احتمالا بعد از این کمیاب ترین سرمایه برای من است.
این شد که تصمیم گرفتم برگردم به سراغ بلاگم
اسم این بلاگ داعی الی الله است و مسلما روزنگاره های من قرار نیست به سوی الله دعوت کننده باشد
باید بیشتر فکر کنم
این که همین جا بنویسم یا بلاگ دیگری فراهم کنم یا حتی یک صفحه شخصی و خصوصی که عمومی نشود ترتیب دهم؟؟؟؟
فعلا برای امروز یادداشت می کنم. اگر لازم شد این نگاره ها را می توانم به جای دیگری انتقال دهم در کمترین زمان ممکن.
امیدوارم برق و اینترنت نعمت های همیشگی باشند و از ما گرفته نشوند.
جمعه گذشته خونه قینانا (مادرشوهر) دورهمی بود. آخرای مهمونی بود داشتیم جمع میکردیم بریم خونه هامون. حدود 7 شب. حمید و حانیه و مجتبی با توپ های کوچیک مال استخر توپ و از این رول های مقوایی ضخیم که نمی دونم مال چی چی بود ولی بهر حال الان تو دست و پاشون بود شروع کردن به بازی کردن. حانیه توپ مینداخت حمید و مجتبی هر کدوم یه دونه از این رول ها دستشون بود و مثل اون بازی خارجکی که الان اسمش یادم نمیاد سعی می کردن با رول تو دستشون بزنن به توپ، این وسط یهو کیان کوچولو 2سال و نیمه اومد و توپ ها رو جمع کرد برد تو اتاقی که چراغش خاموش بود به خیال خودش قایم کرد 4دونه توپ بود همه رو برد و بعد با یه چهره از خود راضی و اینکه من چقدر توانمندم و نذاشتم خوش بگذرونید و بازی کنید اونم بدون من برگشت. تا اینجاش نوشتم فقط برای اینکه شاید مطالعه دوبارش یه نکته آموزشی داشته باشه برای خودم. ولی این رو می خوام بنویسم برای اینکه همیشه یادم بمونه.
مجتبی پاشد رفت تو اون اتاق تاریکه، 4تا توپ خودشون رو برداشت، 2تا توپ بزرگ تر پارچه ای هم بود که مال نیکا و کیان بود، اونم برداشت؛ رفت پیش کیان نشست اون دو تا توپ پارچه ای رو بهش داد و یه لبخندی بهش زد و یه چیزی هم گفت بهش که قشنگ نفهمیدم مثل بیا اینا باشه مال تو و برگشت پیش حمید و حانیه و مشغول بازی خودشون شدن و من دهنم باز مونده بود و کیف شدیدی کرده بودم که هنوز که سه شنبه هست دلم داره برای این کار قشنگش می ذوقه. از من بگذریم دیدم کیان لبخند رو لبشه میاد نزدیک بچه ها نگاشون میکنه توپ های خودش رو نشون مجتبی میده به هم لبخند میزنن و بی اینکه چیزی بگن یه سری چیزها بینشون رد و بدل میشه…
مجتبی جانم، خیلی بهت افتخار کردم. خیلی وقتا بهت افتخار کردم. همون طور که خیلی وقتا عذاب وجدان داشتم که برات کم گذاشتم به خدا بلد نبودم خیلی چیزهای ساده و پیش پا افتاده بود که من بلد نبودم. متاسفم. امیدوارم یه روز انقدر بزرگ بشی این رو بخونی.
دارم تلاش میکنم کم کاری گذشته رو جبران کنم.
امروز قراره واژه سازی «با -بی» و پسوند های «تر - ترین » رو با هم کار کنیم. مال فارسی کلاس دوم هست. متوجه شدم معلمتون این ها رو خوب کار نمیکنه اگر بخوام منصف باشم و نگم اصلا کار نمیکنه.
قرار بود خاطره من باشه ولی آخراش انگار نامه ای برای مجتبی شد خخخخخ
اگه بخوام برش گردونم به خاطره شخصی
مثل همیشه می نویسم فاطمه جان دوستت دارم
هرچی تو کردی و مجتبی و پویان و مهدی و جون جونی ها و همه و همه
فاطمه انگار چله برداشتی چله عادت سازی از سایت مهندس طلبه، امیدوارم موفق باشی.
امضای نامرئی![]()











آخرین نظرات